تبليغاتX
۞ عکس های خوشگل از خوشگلا ۞ - عجيب ترين داستان از بازگشت ارواح
designer:Mehdi Moghimi
منوي کاربري

پيغام مدير : به شما كاربر گرامي سلام عرض مي كنم . اميدوارم در اين وبلاگ دقايقي خوبي را سپري كنيد . براي آگاهي از امكانات اين وبلاگ خواهشمنديم كه تا آخر صفحه اين وبلاگ را مشاهده نماييد .

   ...............................   اين وبلاگ را صفحه خانگي خود كنيد !    به مدير وبلاگ ايميل بزنيد !    ذخيره كردن صفحه!   اضافه کردن اين وبلاگ به علاقه منديها!   لينک RSS  
site map site map ror html site map
  Add to Technorati     ..............................

لينك دوستان
چت بامديـــــر
جستجوگر

Google
  
            
     در كل اينترنت
     در اين سايت

تبليغات

آرشيو
پربيننده ترين مطالب
طراح قالب
عجيب ترين داستان از بازگشت ارواح

 لويي هامان گفت : تا چند سال پيش دست موميايي شده توتان خامون يكي از 7 دخترفرعون را در اختيار داشته . او اظهار كرد: اين دست موميايي شده را پاشا خديو اسماعيل (يكي از پادشاهان مصر) در ازاي درمان بيماري مالارياكه توسط من صورت گرفت ، اهدا كرد. او گفت :اين دست موميايي شده باارزش ترين شي ء درمصر مي باشد; از آن به خوبي نگهداري كن . توتان خامون ملكه عصيانگري بوده و عليه پدرش برخاسته و جنگيده . پس از شكست پدردستور مي دهد كاهنان با شمشيري دست او راببرند و سپس او را بكشند.
تابوت توتان خامون كنار در فراعنه قرار داده شد و براي اينكه مجازات شود، دستش به همراه خودش دفن شد و مدت 30 قرن دست به دست گشت تا بالاخره به پاشا خديو اسماعيل رسيد و اونيز آن را به من هديه داد. من هر كجا مي رفتم ،آن دست موميايي را از ترس دزديده شدن همراه خود مي بردم . در ضمن ، به دست يك بازوبند قيمتي نيز بسته شده بود. يك روز در خانه ام نشسته بودم كه ناگهان متوجه شدم دست موميايي كه به سختي يك چوب بود، تغيير وضع داده وانگشت سبابه اش با وضع معناداري به طرف سقف اتاق نشانه رفته است . من با فشار زياد، انگشت را به حالت قبل برگرداندم . روز بعد، با صداي جيغ يكي از خدمه به سوي تالار دويدم و با كمال تعجب ديدم كه گوشت و عضلات دست نرم شده واز رگ هايش خون جاري مي شود. واقعا وحشت كردم اما از خدمه و همسرم خواستم كه موضوع رابا كسي در ميان نگذارند.
بار ديگر در ماه مي سال بعد، اين اتفاق روي داد و دست شروع به زنده شدن كرد.
وقتي به تقويم مراجعه كردم ، متوجه شدم اين اتفاق دقيقا در 22 مي هر سال اتفاق مي افتد ودست مرده زنده مي شود. دست را نزد پزشكان پزشكي قانوني بردم . آنان تاييد كردند كه اين دست متعلق به 3 هزار سال پيش است . وقتي درآرشيو پليس اسكاتلند يارد، وقايع شب تا صبح 22 مي سه سال اخير را بررسي كردم ، متوجه شدم دست موميايي شده به سراغ چند نفر مصري در نقاط مختلف كشورهاي جهان رفته و آنها را به قتل رسانده و پليس ردپايي از قاتل نيافته ; لذاقاتل را دست نامرئي ناميده است .
در ماه اكتبر همان سال به علت بروز انقلاب درايرلند، زندگي در آن كشور دشوار شد. من وهمسرم تصميم گرفتيم ايرلند را ترك كنيم و براي مدتي ساكن انگليس شويم . پس همه وسايل خودرا جمع كرده و به تدريج به لندن فرستاديم .
شبي كه مي خواستيم ايرلند را ترك كنيم ،همسرم متوجه شد دوباره دست زنده شده و ازآن خون مي ريزد. ما چگونه مي توانستيم يك دست خون آلود را همراه خود ببريم . خب ،پليس اگر جلوي ما را مي گرفت و دست رامي ديد، فكر مي كرد ما آدم كشته ايم . همسرم پيشنهاد كرد كه دست را در آتش شومينه بيندازيم و از شر آن خلاص شويم . در حالي كه همسرم دعامي خواند دست را در شومينه سوزان انداختيم .
لويي هامان در حالي كه لرزه به بدنش افتاده بود و رنگ به صورت نداشت ، جرعه اي آب نوشيد و ادامه داد:
واقعا عجيب و باورنكردني بود وقتي دست رادر آتش انداختيم ، واقعه اي شگفت آور روي دادكه تا به حال كسي به چشم خود نديده بود ونمي تواند هم باور كند; زيرا با عقل درست درنمي آيد. اما اين حادثه رخ داد و من دروغ نمي گويم . ابتدا شيشه هاي تالار منزلمان با صداي مهيبي شكست . ما در ابتدا تصور كرديم انقلابيون به خانه مان هجوم آورده اند. اما خبري ازانقلابيون نبود. ناگهان در بزرگ خانه از جاكنده شد و وسط خانه پرتاب شد.
در باز شده بود و باغ خانه زير نور ماه نمايان بود. روي سكوي باغ ، زني كه فقط سر وشانه هايش پيدا بود، بي حركت نشسته بود. وقتي مارا متوجه خود ديد، از جا برخاست و وارد تالارشد و به سوي شومينه رفت .
در روشنايي آتش شومينه چراغ ، او را به خوبي ديديم . او تاجي زرين روي سرش داشت وگرداگرد آن ماري عظيم روي تاج چمبره زده بود.
از كلاه و جواهرات كمربندش اشعه اي نوراني مي درخشيد كه نور چراغ و آتش را تحت تاثيرقرار داده بود.
همسرم پشت سر هم از او عكس مي گرفت . آن زن در مقابل شومينه ايستاد و خم شد و بازوي چپ خود را در آن آتش سوزان فرو برد و دست راستش را كه ما در آتش انداخته بوديم ، برداشت .ما در وضوح كامل ديديم كه دست خود را بالاي سربه هم متصل كرد. نمي دانم او شبح شاهزاده خانم بود يا خودش ; به هر صورت واقعي بود.نزديك در خروجي شد و نگاهي به ما انداخت و باصدايي لرزان گفت : دوران 30 قرن مجازات من تمام شد. من انتقام خود را از اعقاب كاهناني كه مرا مجازات و اذيت كردند گرفتم . حالا به آرامگاه خود باز مي گردم . سپس دو بازوبند يكسان را ازبازوان خود باز كرد و به سوي ما انداخت و رفت وناپديد شد.
لويي هامان عكس ها و بازوبندها را به ملكه اليزابت تقديم كرد و با گزارش هاي ضميمه به موزه ملي انگلستان هديه شد. در حالي كه هنوزهم عده اي از حاضرين ، اين داستان را غيرواقعي و زاييده تخيل مي دانستند، لويي هامان با قاطعيت و پافشاري آنچه ديده بود، حقيقت محض مي دانست .

[+] نوشته شده توسط مهدی در 18:54 | |

:: مطالب پيشين

Display Pagerank