
براي تبادل لينک ابتدا لينک مارو بانام:۞ عکس های خوشگل از خوشگلا ۞ - عجيب ترين داستان از بازگشت ارواح در
وبلاگ ياسايتتان قراردهيد ،
سپس از طريق فرم نظرات به ما خبر دهيد تاما هم اين کار رو براي شما بکنيم.
آذر 1388
آبان 1388
مهر 1388
تیر 1388
اردیبهشت 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
دی 1387
آذر 1387
آبان 1387
مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
فروشگاه![]()
کاریکاتور![]()
ترفند![]()
اس ام اس![]()
عکس![]()
آموزش![]()
طنز![]()
روح جن ماورا![]()
همه چیز از همه جا![]()
بدون شرح![]()
تست هوش![]()
سینما![]()
جالب است بدانید![]()
لويي هامان گفت : تا چند سال پيش دست موميايي شده توتان خامون يكي از 7 دخترفرعون را در اختيار داشته . او اظهار كرد: اين دست موميايي شده را پاشا خديو اسماعيل (يكي از پادشاهان مصر) در ازاي درمان بيماري مالارياكه توسط من صورت گرفت ، اهدا كرد. او گفت :اين دست موميايي شده باارزش ترين شي ء درمصر مي باشد; از آن به خوبي نگهداري كن . توتان خامون ملكه عصيانگري بوده و عليه پدرش برخاسته و جنگيده . پس از شكست پدردستور مي دهد كاهنان با شمشيري دست او راببرند و سپس او را بكشند.
تابوت توتان خامون كنار در فراعنه قرار داده شد و براي اينكه مجازات شود، دستش به همراه خودش دفن شد و مدت 30 قرن دست به دست گشت تا بالاخره به پاشا خديو اسماعيل رسيد و اونيز آن را به من هديه داد. من هر كجا مي رفتم ،آن دست موميايي را از ترس دزديده شدن همراه خود مي بردم . در ضمن ، به دست يك بازوبند قيمتي نيز بسته شده بود. يك روز در خانه ام نشسته بودم كه ناگهان متوجه شدم دست موميايي كه به سختي يك چوب بود، تغيير وضع داده وانگشت سبابه اش با وضع معناداري به طرف سقف اتاق نشانه رفته است . من با فشار زياد، انگشت را به حالت قبل برگرداندم . روز بعد، با صداي جيغ يكي از خدمه به سوي تالار دويدم و با كمال تعجب ديدم كه گوشت و عضلات دست نرم شده واز رگ هايش خون جاري مي شود. واقعا وحشت كردم اما از خدمه و همسرم خواستم كه موضوع رابا كسي در ميان نگذارند.
بار ديگر در ماه مي سال بعد، اين اتفاق روي داد و دست شروع به زنده شدن كرد.
وقتي به تقويم مراجعه كردم ، متوجه شدم اين اتفاق دقيقا در 22 مي هر سال اتفاق مي افتد ودست مرده زنده مي شود. دست را نزد پزشكان پزشكي قانوني بردم . آنان تاييد كردند كه اين دست متعلق به 3 هزار سال پيش است . وقتي درآرشيو پليس اسكاتلند يارد، وقايع شب تا صبح 22 مي سه سال اخير را بررسي كردم ، متوجه شدم دست موميايي شده به سراغ چند نفر مصري در نقاط مختلف كشورهاي جهان رفته و آنها را به قتل رسانده و پليس ردپايي از قاتل نيافته ; لذاقاتل را دست نامرئي ناميده است .
در ماه اكتبر همان سال به علت بروز انقلاب درايرلند، زندگي در آن كشور دشوار شد. من وهمسرم تصميم گرفتيم ايرلند را ترك كنيم و براي مدتي ساكن انگليس شويم . پس همه وسايل خودرا جمع كرده و به تدريج به لندن فرستاديم .
شبي كه مي خواستيم ايرلند را ترك كنيم ،همسرم متوجه شد دوباره دست زنده شده و ازآن خون مي ريزد. ما چگونه مي توانستيم يك دست خون آلود را همراه خود ببريم . خب ،پليس اگر جلوي ما را مي گرفت و دست رامي ديد، فكر مي كرد ما آدم كشته ايم . همسرم پيشنهاد كرد كه دست را در آتش شومينه بيندازيم و از شر آن خلاص شويم . در حالي كه همسرم دعامي خواند دست را در شومينه سوزان انداختيم .
لويي هامان در حالي كه لرزه به بدنش افتاده بود و رنگ به صورت نداشت ، جرعه اي آب نوشيد و ادامه داد:
واقعا عجيب و باورنكردني بود وقتي دست رادر آتش انداختيم ، واقعه اي شگفت آور روي دادكه تا به حال كسي به چشم خود نديده بود ونمي تواند هم باور كند; زيرا با عقل درست درنمي آيد. اما اين حادثه رخ داد و من دروغ نمي گويم . ابتدا شيشه هاي تالار منزلمان با صداي مهيبي شكست . ما در ابتدا تصور كرديم انقلابيون به خانه مان هجوم آورده اند. اما خبري ازانقلابيون نبود. ناگهان در بزرگ خانه از جاكنده شد و وسط خانه پرتاب شد.
در باز شده بود و باغ خانه زير نور ماه نمايان بود. روي سكوي باغ ، زني كه فقط سر وشانه هايش پيدا بود، بي حركت نشسته بود. وقتي مارا متوجه خود ديد، از جا برخاست و وارد تالارشد و به سوي شومينه رفت .
در روشنايي آتش شومينه چراغ ، او را به خوبي ديديم . او تاجي زرين روي سرش داشت وگرداگرد آن ماري عظيم روي تاج چمبره زده بود.
از كلاه و جواهرات كمربندش اشعه اي نوراني مي درخشيد كه نور چراغ و آتش را تحت تاثيرقرار داده بود.
همسرم پشت سر هم از او عكس مي گرفت . آن زن در مقابل شومينه ايستاد و خم شد و بازوي چپ خود را در آن آتش سوزان فرو برد و دست راستش را كه ما در آتش انداخته بوديم ، برداشت .ما در وضوح كامل ديديم كه دست خود را بالاي سربه هم متصل كرد. نمي دانم او شبح شاهزاده خانم بود يا خودش ; به هر صورت واقعي بود.نزديك در خروجي شد و نگاهي به ما انداخت و باصدايي لرزان گفت : دوران 30 قرن مجازات من تمام شد. من انتقام خود را از اعقاب كاهناني كه مرا مجازات و اذيت كردند گرفتم . حالا به آرامگاه خود باز مي گردم . سپس دو بازوبند يكسان را ازبازوان خود باز كرد و به سوي ما انداخت و رفت وناپديد شد.
لويي هامان عكس ها و بازوبندها را به ملكه اليزابت تقديم كرد و با گزارش هاي ضميمه به موزه ملي انگلستان هديه شد. در حالي كه هنوزهم عده اي از حاضرين ، اين داستان را غيرواقعي و زاييده تخيل مي دانستند، لويي هامان با قاطعيت و پافشاري آنچه ديده بود، حقيقت محض مي دانست .
[+]
نوشته شده توسط مهدی در 18:54
|
|